کلمه، خود را میخورَد.
· 24 اسفند · خواندن 1 دقیقه یک،
عبادتگاه من برای تو. برای تو خونریزی میکنم، برای تو نابود میکنم و برای تو خلق میکنم. آیندهم تغییر میکنه؛ شاخهای از آینده که تو توش وجود نداری و من جایی هستم که نباید باشم.
دو،
"به یاد آر نور را و باور دار نور را."1
سه،
کمتر از همیشه احساس انسان بودن میکنم، بدنم تبدیل به هالهای از نور میشه و تارهای صوتیم تبدیل به سازی برای نواختن امبینت.
چهار،
اینجوری نخواهیم موند و در طول زمان، در هر مکان حضور پیدا خواهیم کرد. هر بار آدم متفاوتی نسبت به دفعهی پیش هستیم و همهچیز تغییر کرده. هزاران دفعه و یک مفهوم. جوهر متفاوتی برای ما و اطرافیانمون.
پنج،
"شاید راهمان از هم متفاوت باشد، اما همه یک اجتماعیم که عشق، هستهی آن است."2
شش،
تا به حال انقدر نخواستم که بنویسم و خلق کنم. به آهنگهایی که ساختم گوش میدم و به این فکر میکنم که کاش میشد بیشتر از قبل داخلشون حضور داشته باشم.
هفت،
اینم یه جور عبادته به گمونم. آمین؟
________________________________________
1. از کتاب تبتی مردگان، نقل قول شده در سایکوسیس 4:48 از سارا کین.
2. از کتاب همه چیز در مورد عشق، بل هوکس.
عنوان از شعری به اسم بیوه از سیلویا پلات. ".The word consumes itself"