زیادی نگاهم رو از دستات میدزدم.
· 1 ساعت پیش · ما با هم عکس داریم.
خیلی بامزهست و دفعات زیادی بهش فکر کردم. هردوتامون توش خسته به نظر میرسیم، صبح چهارشنبه بود و مجبور بودیم برای پروژهی احمقانهی دانشگاه حاضر باشیم، هردوتامون خیلی بچه به نظر میرسیم، موهای من کوتاه بود و تو عجله داشتی. دلم میخواد بدونم اولین چیزی که اون روز بهش فکر کردی چی بوده، سال اول دانشگاهت همو نمیشناختیم.
من وحشت کردم. یه حس وحشت و ناامنیای توم وجود داره، همه چیز خیلی سریع در حال حرکته و میترسم بار این همه مسئولیت رو به دوش بکشم. نمیدونم چی میخوام و خط بالانس رو پیدا نمیکنم. دلم میخواد خودم رو توی یخچال حبس کنم.
زیادی بهت نگاه میکنم و زیادی نگاهم رو از دستات میدزدم. زیادی با همیم، تقریبا اکثر هفته و اکثر روز. زیادی بامزهست، حتی یه دونه کلاس هم با هم نداریم و بازم انقدر همدیگه رو میبینیم. زیادی بهت نگاه میکنم و زیادی نگاهم رو ازت میدزدم.
وقتی تو نیستی به دریافتهای حسیم توجه نمیکنم، انگار دارم توی یه حباب راه میرم. وقتی هستی انگار همهچیز تقویت شده. میتونم تک تک تار موهام که به خاطر نسیم تکون میخورن حس کنم، سایهی درختها نگاهم رو خیره میکنه، ماه زیباتر از همیشه میشه. از بالا تا پایین بازوم میدرخشه و میدونم اگه بهش اجازه بدم خیلی آروم دستت رو لمس میکنه، مثل رود میمونی.
ما با هم عکس داریم، دلم میخوام عکسای بیشتری داشته باشیم.
فردا میبینمت.
با عشق،
امیریوسف.
پ.ن: وقتی اینو نوشتم فکرشم نمیکردم که انقدر زود دستت رو بگیرم و بعدش هم نامههام رو نشونت بدم، کاری میکنی غیر قابل پیشبینی رفتار کنم. اینم superpower توئه به هرحال.