مهرگان.

مهرگان.

ما با هم عکس داریم.

 

خیلی بامزه‌ست و دفعات زیادی بهش فکر کردم. هردوتامون توش خسته به نظر می‌رسیم، صبح چهارشنبه بود و مجبور بودیم برای پروژه‌ی احمقانه‌ی دانشگاه حاضر باشیم، هردوتامون خیلی بچه به نظر می‌رسیم، موهای من کوتاه بود و تو عجله داشتی. دلم می‌خواد بدونم اولین چیزی که اون روز بهش فکر کردی چی بوده، سال اول دانشگاهت همو نمی‌شناختیم.

 

من وحشت کردم. یه حس وحشت و ناامنی‌ای توم وجود داره، همه چیز خیلی سریع در حال حرکته و می‌ترسم بار این همه مسئولیت رو به دوش بکشم. نمی‌دونم چی می‌خوام و خط بالانس رو پیدا نمی‌کنم. دلم می‌خواد خودم رو توی یخچال حبس کنم. 

 

زیادی بهت نگاه می‌کنم و زیادی نگاهم رو از دستات می‌دزدم. زیادی با همیم، تقریبا اکثر هفته و اکثر روز. زیادی بامزه‌ست، حتی یه دونه کلاس هم با هم نداریم و بازم انقدر همدیگه رو می‌بینیم. زیادی بهت نگاه می‌کنم و زیادی نگاهم رو ازت می‌دزدم. 

 

وقتی تو نیستی به دریافت‌های حسی‌م توجه نمی‌کنم، انگار دارم توی یه حباب راه می‌رم. وقتی هستی انگار همه‌چیز تقویت شده. می‌تونم تک تک تار موهام که به خاطر نسیم تکون می‌خورن حس کنم، سایه‌ی درخت‌ها نگاهم رو خیره می‌کنه، ماه زیباتر از همیشه می‌شه. از بالا تا پایین بازوم می‌درخشه و می‌دونم اگه بهش اجازه بدم خیلی آروم دستت رو لمس می‌کنه، مثل رود می‌مونی. 

 

ما با هم عکس داریم، دلم می‌خوام عکسای بیشتری داشته باشیم.

فردا می‌بینمت.

 

با عشق،

امیریوسف.

 

پ.ن: وقتی اینو نوشتم فکرشم نمی‌کردم که انقدر زود دستت رو بگیرم و بعدش هم نامه‌هام رو نشونت بدم، کاری می‌کنی غیر قابل پیش‌بینی رفتار کنم. اینم superpower توئه به هرحال.

یک، 

دلم بیشتر از همیشه برای دانشگاه تنگ شده. ریشه‌هام اونجاست و اثر انگشتم روی تموم ساختمون‌هاش جا انداخته. 

 

دو،

اومدیم پشت نقش جهان و به آسمون نگاه می‌کنیم. به نظرت آسمون زیباتر از همیشه‌ست و به نظرم قرار نیست هیچوقت زمان هدر رفته‌مون توی این کشور رو پس بگیریم.

تئاتر بزرگ زندگی ما و خنده‌ی حضار.

 

سه،

به این فکر می‌کنم که هر وقت بتونم از یک قاتل با زبونی غیر فارسی توی دادگاه دفاع کنم می‌تونم بگم که به اون زبون تسلط دارم.

 

چهار،

فکر نکنم حالا حالاها سالی به وحشتناکی سال کنکورم پیدا کنم، باورم نمی‌شه به چه روش‌های مختلف و خلاقانه‌ای خودم رو توی اون جهنم عذاب دادم فقط به خاطر اینکه نمی‌تونستم خشمم رو درست بروز بدم. باعث شد از درون خشک بشم و این توهم رو داشته باشم که کنترل همه‌چیز توی دست‌هامه و قراره تا ابد دلتنگ اون سال باشم. برای فرار از به یاد آوردن جهنم برای خودم توهم و داستان ساختم.

احتمالا نمی‌تونستم قبول کنم که توانایی انقدر بدجنس و سرد بودن با خودم و دیگران رو دارم.

 

پنج،

به نظرم بردارها شگفت‌انگیزن. توابع دومتغیره هم. مدارها.

 

شش،

شناورم.

 

هفت،

باید آهنگ بسازم و توش انقدر گریه کنم که بمیرم.

The way her hair falls

مهر. مهر. مهر. · 5 اردیبهشت ·

یک،

توصیف فروردین امسال، کار خیلی سختی می‌تونه باشه. احساس می‌کنم نفس کشیدنم سخت‌تر از قبل شده و آزادتر از همیشه‌ام. تضادی که زیر پوستم جریان داره.

می‌ترسم یک شب وسط خواب دیگه نتونم نفس بکشم.

 

دو،

دود سیگاری که می‌چرخه و می‌ره بالا. بوی قهوه‌ای که اطرافم پخش می‌شه. مثل یه آیین مذهبی می‌مونه. دارم خودم رو قربانی می‌کنم.

 

سه،

دیفرانسیل رو دوباره و دوباره مرور می‌کنم، صفحه روی صفحه روی صفحه از جزوه‌هایی که با دقت و وسواس خیلی زیاد به زبون‌های محتلف نوشته شدن چون ذهنم توی یه زبون آروم نمی‌گیره. با بدخطی عمدی سمت راست و بالای هرکدومشون، اسم درس و شماره صفحه نوشته شده. Diff n. 

نمی‌تونم صبر کنم برای وقتی که بتونم شهود معادله‌های دیفرانسیل رو به آلمانی توضیح بدم.

 

چهار،

ته سیگارِ خاموش شده توی چایی سرد تصویر جالبیه. یه بار انجامش می‌دم.

 

پنج،

در به در دنبال چیزیم که کمکم کنه گریه کنم. لطفا بذار گریه کنم.

 

________________________________________

عنوان هم اسم آهنگی از grouper هست. از آلبوم Shade.

کمتر زمانی پیش می‌آد که حضور داشته باشم.

 

این حقیقت عجیبی در مورد من نیست، هر کس حداقل 3 تا از نوشته‌هام رو بخونه متوجه می‌شه که در طول زندگیم کم پیش اومده که واقعا توی بدن خودم بوده باشم. حتی اون زمان‌هایی هم که توی بدنم بودم تصمیم خودم نبوده، چیزی اتفاق افتاده که مجبور شدم برگردم توی بدنم و معمولا اتفاقاتی که تو رو به زور به بدنت بر می‌گردونن اتفاقات جالب و خوشایندی نیستن، جدا از اینکه ممکنه تو رو توی بدنت نگه دارن و برای مدتی اونجا زندانی بشی.

 

عجیبه، که چقدر از موقعیت‌هایی که توشون بودم کامل لذت نبردم فقط به این دلیل که موقع اتفاق افتادنشون تمامِ ذهنم توی اون زمان و مکان نبوده. نیاز مداومی که بدنم برای ریشه کردن توی لحظه‌ی حال داشت و من هیچوقت اونجا نبودم. فکر می‌کنم این یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌هام باشه.

 

هویت من توی گذشته و آینده تعریف شده بود، باید می‌ذاشتم که اتفاقات خاطره بشن تا بتونم بالاخره زندگیشون کنم، تا بتونم برگردم عقب فقط برای اینکه بفهمم که دیگه هیچکس توی گذشته نیست. حالا من و کیک تولدم تنها نشستیم. من و کتاب تستم. من و گوشی توی دستم ولی دیگه کسی پشت خط نیست.

 

 

پی‌نوشت: دارم به آلبومی از جی.کول گوش می‌دم که ترجمه‌ش می‌شه "فقط برای چشم‌های تو.". همین. فقط برای چشم‌های تو.

پی‌نوشت 2: بهار اومد و احساس آزادی و رهایی می‌کنم. دارم جوونه می‌زنم و پوستم از انبساط عشقی که احساس می‌کنم ترک می‌خوره. بهت گفتم عشق یه روزی همه‌ی ما رو نجات می‌ده.

پی‌نوشت 3: برچسب‌ها رو پاره کن. 

روزهای آغازینِ 1405 چیزی بیشتر از انتظارم بود. روزها کش می‌اومدن و شب‌ها توی تاریکی خودشون غرق می‌شدن، احساس نهالی رو داشتم که بیرون از اتاقم کاشته شده بود. نمی‌تونستم نفس بکشم و به نظر همه‌چیز بیش از حد می‌اومد؛ زندگی رو بیش از حد احساس می‌کردم، غم و خوشحالی رو. یک بار به نور گفتم که انگار تبدیل به آوازِ همزمان صدها چکاوک شدم، آوازهایی که توشون غم و تحسین موج می‌زنه. ای کاش بعد از مرگ تبدیل به آواز چکاوک بشم.

 

دوست دارم رد احساس و عشقی که دارم بمونه و هیچوقت محو نشه. به نظرم این چیزیه که باید از من بمونه و فکر می‌کنم به همین خاطره که می‌نویسم یا آهنگ می‌سازم. نیاز دارم نشون بدم که توی قلبم چی می‌گذره و الان قلبم سنگینه، قلبم سنگینه و همچنان می‌درخشه. نهال زیر خاکی که جریان بارون به آرومی راه خودش رو بهش پیدا می‌کنه. 

 

داره بارون شدیدی می‌آد و به این فکر می‌کنم که ناراحت می‌شم اگه بعد از مرگ دیگه نتونم همچین چیزی رو تجربه کنم. فکر می‌کنم تا همیشه اسیر زمین بمونم1 و شکایتی ندارم. همچنان حسرت می‌خورم که نمی‌تونم احساسی که الان دارم رو به طور کامل ابراز کنم، مثل هاله‌ی رنگی‌ای دور تنم پیچیده و می‌درخشه. آواز چکاوک. 

 

دیگه نمی‌دونم چی بگم. کلمه‌ها کم میان و جملات گم می‌شن؛ هرچند الان می‌خوام برم توی حیاط پس زیاد اهمیتی نداره. 

 

________________________________________

1. قسمتی از آهنگ مرداب اثر گوگوش.

دو سال پیش، به مناسب عید 1403 نوشته بودم: "امیدوارم امسال عاشق بهتری باشیم و ببوسیم و در آغوش بگیریم هرکسی رو که دوستمون داره و باهامونه."  و از اون نوشته تا الان اتفاقات زیاد افتاده، اتفاقاتی که توی خواب هم نمی‌دیدم. تصویرهایی که مثل پولاروید کف ذهنم ریخته و هر کدوم نشونه‌ از آدمیه که اون زمان بودم، مکان‌هایی که با گذر زمان عجیب و عجیب‌تر می‌شدن و هر کدوم باعث می‌شدن بیشتر از قبل خودم رو تجربه کنم.

به نظرم چیزهایی که ما، تک تک ما، تجربه کردیم فوق‌العاده‌ بوده. ما تونستیم معنی عشق رو _بالاخره_ لمس کنیم. ما فرار کردیم و ترسیدیم و لرزیدیم و با این حال، نتونستن ذره‌ای از زندگی‌ای که درون ماست رو بکشن و از بین ببرن. عاشق بهتری بودیم و در آغوش گرفتیم هرکسی رو که دوستمون داره و باهامونه و الان اینجاییم. می‌دونم فردا که بهار بیاد آزاد و رهاییم و می‌دونم که توی تک تک ما عشق وجود داره. درونمون می‌درخشه و ما رو روشن می‌کنه. 

 

زنده باد عشق و زنده باد زندگی. امیدوارم امسال از کاغذهای امتحانی که زندگی جلوتون گذاشته موشک بسازید چون زندگی هیچوقت یک تست نبوده و نیست.

عیدتون مبارک.

یک،

عبادتگاه من برای تو. برای تو خون‌ریزی می‌کنم، برای تو نابود می‌کنم و برای تو خلق می‌کنم. آینده‌م تغییر می‌کنه‌؛ شاخه‌ای از آینده که تو توش وجود نداری و من جایی هستم که نباید باشم. 

 

دو، 

"به یاد آر نور را و باور دار نور را."1

 

سه،

کمتر از همیشه احساس انسان بودن می‌کنم، بدنم تبدیل به هاله‌ای از نور می‌شه و تارهای صوتیم تبدیل به سازی برای نواختن امبینت.

 

چهار،

اینجوری نخواهیم موند و در طول زمان، در هر مکان حضور پیدا خواهیم کرد. هر بار آدم متفاوتی نسبت به دفعه‌ی پیش هستیم و همه‌چیز تغییر کرده. هزاران دفعه و یک مفهوم. جوهر متفاوتی برای ما و اطرافیانمون. 

 

پنج،

"شاید راهمان از هم متفاوت باشد، اما همه یک اجتماعیم که عشق، هسته‌ی آن است."2

 

شش،

تا به حال انقدر نخواستم که بنویسم و خلق کنم. به آهنگ‌هایی که ساختم گوش می‌دم و به این فکر می‌کنم که کاش می‌شد بیشتر از قبل داخلشون حضور داشته باشم. 

 

هفت،

اینم یه جور عبادته به گمونم. آمین؟

 

________________________________________

1. از کتاب تبتی مردگان، نقل قول شده در سایکوسیس 4:48 از سارا کین.

2. از کتاب همه چیز در مورد عشق، بل هوکس.

عنوان از شعری به اسم بیوه از سیلویا پلات. ".The word consumes itself"

یک،

چون تو همیشه اون آدمی که هستی می‌مونی و من دیگه آدمی نیستم که قبلا بودم. پینگ‌پونگ پوچی که با هم بازی می‌کنیم. قرار نیست به نتیجه‌ای برسه. هیچکدومون امتیاز نمی‌گیریم. نمی‌گیریم؟ تو اون طرف میز نیستی. دارم با دیوار بازی می‌کنم. لطفا بذار این دفعه سرویس رو من بزنم.

 

دو، 

درخشش جمله‌ها باعث می‌شه چشم‌هام نیمه‌باز بمونه، بهش می‌گم تفریح زودگذر. جمله‌ها در حال تموم شدنن و نور در حال سوسو زدنه. وقت اینه که جمله‌ی بعدی رو آتیش بزنم. یه روز هم جمله‌هام تموم می‌شه. تفریح زودگذر.

 

سه،

توی قفس امید به زندگی گیر کردیم و بوی شمع‌های خوشبو رو تنفس می‌کنیم. در تلاش برای پیدا کردن حداقل یک راه فرار از این قفس همه‌جا رو می‌گردیم و تنها نور بیشتره که توی چشم خیس‌مون می‌خوره. هرچقدر بیشتر گریه می‌کنیم شدت نور شدیدتر می‌شه و بوی شمع‌ها شیرین‌تر. زوال. حداقل با عشق فاسد می‌شیم. 

 

چهارم،

مدام تغییر شکل می‌دم.

 

پنجم،

داریم به سمت مترو می‌ریم. مردم از کنارمون رد می‌شن و من آرزو می‌کنم که همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. صدای حرف زدن کسایی که همین یک ساعت پیش به محکم‌ترین شکل ممکن بغلشون کرده بودم، بادی که به صورتم می‌خوره و جوری که بهشون نگاه می‌کنم. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. از ساکت بودنم گله می‌کنن و من بهشون خیره می‌شم، خبر ندارن که می‌خوام تمام تمرکزم رو روی نگاه کردن بهشون بذارم چون نمی‌دونم دفعه‌ی بعدی چه زمانیه. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. یک بار بغل می‌کنم و کافی نیست. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. توی هر آغوش سعی می‌کنم به یک حس توجه کنم تا توی حافظه‌م پررنگ‌تر از همیشه ثبت بشه. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم.

لطفا.

 

ششم،

به سیتکامی که ازمون درست شده می‌خندیم چون اگه گریه کنیم سیگارمون خاموش می‌شه.

جمعه 22 اسفند 1404. 4:30 صبح.

ذهنم از رنگ‌ها و خاطرات محوی پر شده که جلوی چشم‌هام و روی پوستم ذوب می‌شن، وحیِ عکس‌های سیاه سفید از واقعیت‌هایی که تا حالا اتفاق نیفتادن. متعلق به غیر. نگاه به فضای خالی و تاریک بالای سرم. خیلی به اتل کین فکر می‌کنم، احتمالا به خاطر تاثیری باشه که ازش گرفتم و احساسی که توسط موزیک‌هاش داخلم ایجاد می‌شه.

 بعضی اوقات دوست دارم تصور می‌کنم در حال بازی کردن داخل یک تئاتر هستم. بعضی اوقات دوست دارم تصور کنم که داخل بدنم زندگی نمی‌کنم. زندگی نمی‌کنم؟ دارم شنا می‌کنم. صدای انفجار میاد و موج‌های دریا وحشیانه‌تر می‌شن. می‌رم زیر آب.

 

شنبه 9 اسفند 1404. 3:52 صبح.

ما می‌خندیم. این داستانیه که همیشه وجود داشته چون زمانی وجود نداره. زندگی یک مارپیچه و ما می‌لغزیم. طعم سیگار رو لبامون و ترس توی دل من. کاشکی می‌شد از ماشین پیاده بشم و بدوئم، نمی‌دونم به سمت کجا، فقط می‌دونم که وحشت کردم و مثل حیوون وحشی‌ای که خودش رو به قفس می‌کوبه از تنگی دورم می‌ترسم. فکر نکنم هیچ وقت خوب بشم. طعم سیگار و وانیل روی لبامون. جاودانگی‌ای که فقط 2 ساعت تا اتمامش زمان داریم. هیچکدوم نمی‌دونیم تا چند ساعت دیگه قراره چه اتفاقی بیفته. تصویر محو لبخندی که متعلق به من یا فردی از افراد دورم نیست. کاش بود.

 

دوشنبه 27 بهمن 1404. 11:45 شب.

آغوش. تماس. خداحافظ.

یک،

به سیاهی آسمون تهران بعد از منفجر شدن منبع نفت خیلی فکر می‌کنم. چیزهایی که ما دیدیم و هیچوقت قرار نیست از حافظه‌مون پاک شه، امپراتوری مسخرگی‌ها.

 

دو،

علاوه بر فکر به ریاضی، عشق و تصویرهای محو از موزیک‌هایی که می‌سازم، امروز بیشتر از قبل به ادبیات، زبان آلمانی و فرانسوی، فیزیک، دانشگاه و دست‌خط‌ها فکر می‌کنم. ای کاش می‌تونستم تا ابد زبان‌های جدید یاد بگیرم و ریاضی و فیزیک کار کنم. اگه بتونم خودم رو غرق در یادگیری بکنم شاید خوشحال بشم.

 

سه،

«مخلوقات میرایی هستیم که چون خودآگاهیم می‌دانیم فانی و میرنده‌ایم.» و «وقتی مرگ را طرد می‌کنیم زندگی فقر زده می‌شود.» جمله‌هایی بود که کنار بقیه‌ی یادداشت‌هام نوشته شده، تقریبا مطمئنم از کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال اثر دکتر اروین د. یالوم هست.

 

چهار،

دست‌خط خوبی ندارم و احساس می‌کنم این قضیه دیگه جزو شخصیتم شده. حتی به احتمال زیاد بتونه یک چیزهایی هم راجع به آدمی که واقعا هستم توضیح بده. یک دفتر پر از نوشته‌های شلخته که ممکنه حتی خودم هم بعدا قادر به خوندنش نباشم.

وقتی بچه‌تر بودم از نوشتن روی کاغذ و جوری که کلماتم به نظر می‌اومدن متنفر بودم، فکر می‌کنم هنوز هم هستم، صرفا با شدت کمتر. 

 

پنج،

رویش. پوست و تن. انسان‌ها. پیچش برهنگی. ویرانگر.

 

شش،

سایه‌ی گناهت تا دوردست‌ها کش می‌آد و گریبان‌گیر ما، حیوانات و طبیعت می‌شه. سیاه می‌شیم و کثیف. زمان اینجا وجود نداره و این یک نمایش مذهبیه. همون‌طور که همیشه بوده و همیشه خواهد بود. 

زمان اینجا وجود نداره و مکان یک توهمه.

 

هفت،

به شاخه‌ی درخت‌ها خیره می‌شم و به ریشه‌هاش فکر می‌کنم. تا آخر شب رو کتاب می‌خونم و فردا دوباره از نو یادگیری رو شروع می‌کنم. امیدوارم جواب خصوصی معادله‌ی دیفرانسیل همون جوابی باشه که من توی زندگیم نیاز دارم. 

 

هشت،

حتی موقعی که چراغ‌ها خاموش می‌شه، قول بده که درموردم آواز بخونی. 

 

نه،

جعبه‌‌ای که فقط آیندگان می‌تونن داخلش رو ببینن و ما از تصور شکل و شمایلش ناتوانیم. این هم یک نوع زندگیه بالاخره.

 

*عنوان متن از کتاب یادداشت‌ها از آلبر کامو.