حالا همه باید یک صدا بخندیم.

مهر. مهر. مهر. · 9 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

یک، 

دلم بیشتر از همیشه برای دانشگاه تنگ شده. ریشه‌هام اونجاست و اثر انگشتم روی تموم ساختمون‌هاش جا انداخته. 

 

دو،

اومدیم پشت نقش جهان و به آسمون نگاه می‌کنیم. به نظرت آسمون زیباتر از همیشه‌ست و به نظرم قرار نیست هیچوقت زمان هدر رفته‌مون توی این کشور رو پس بگیریم.

تئاتر بزرگ زندگی ما و خنده‌ی حضار.

 

سه،

به این فکر می‌کنم که هر وقت بتونم از یک قاتل با زبونی غیر فارسی توی دادگاه دفاع کنم می‌تونم بگم که به اون زبون تسلط دارم.

 

چهار،

فکر نکنم حالا حالاها سالی به وحشتناکی سال کنکورم پیدا کنم، باورم نمی‌شه به چه روش‌های مختلف و خلاقانه‌ای خودم رو توی اون جهنم عذاب دادم فقط به خاطر اینکه نمی‌تونستم خشمم رو درست بروز بدم. باعث شد از درون خشک بشم و این توهم رو داشته باشم که کنترل همه‌چیز توی دست‌هامه و قراره تا ابد دلتنگ اون سال باشم. برای فرار از به یاد آوردن جهنم برای خودم توهم و داستان ساختم.

احتمالا نمی‌تونستم قبول کنم که توانایی انقدر بدجنس و سرد بودن با خودم و دیگران رو دارم.

 

پنج،

به نظرم بردارها شگفت‌انگیزن. توابع دومتغیره هم. مدارها.

 

شش،

شناورم.

 

هفت،

باید آهنگ بسازم و توش انقدر گریه کنم که بمیرم.