لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم.
· 24 اسفند · خواندن 2 دقیقه یک،
چون تو همیشه اون آدمی که هستی میمونی و من دیگه آدمی نیستم که قبلا بودم. پینگپونگ پوچی که با هم بازی میکنیم. قرار نیست به نتیجهای برسه. هیچکدومون امتیاز نمیگیریم. نمیگیریم؟ تو اون طرف میز نیستی. دارم با دیوار بازی میکنم. لطفا بذار این دفعه سرویس رو من بزنم.
دو،
درخشش جملهها باعث میشه چشمهام نیمهباز بمونه، بهش میگم تفریح زودگذر. جملهها در حال تموم شدنن و نور در حال سوسو زدنه. وقت اینه که جملهی بعدی رو آتیش بزنم. یه روز هم جملههام تموم میشه. تفریح زودگذر.
سه،
توی قفس امید به زندگی گیر کردیم و بوی شمعهای خوشبو رو تنفس میکنیم. در تلاش برای پیدا کردن حداقل یک راه فرار از این قفس همهجا رو میگردیم و تنها نور بیشتره که توی چشم خیسمون میخوره. هرچقدر بیشتر گریه میکنیم شدت نور شدیدتر میشه و بوی شمعها شیرینتر. زوال. حداقل با عشق فاسد میشیم.
چهارم،
مدام تغییر شکل میدم.
پنجم،
داریم به سمت مترو میریم. مردم از کنارمون رد میشن و من آرزو میکنم که همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. صدای حرف زدن کسایی که همین یک ساعت پیش به محکمترین شکل ممکن بغلشون کرده بودم، بادی که به صورتم میخوره و جوری که بهشون نگاه میکنم. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. از ساکت بودنم گله میکنن و من بهشون خیره میشم، خبر ندارن که میخوام تمام تمرکزم رو روی نگاه کردن بهشون بذارم چون نمیدونم دفعهی بعدی چه زمانیه. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. یک بار بغل میکنم و کافی نیست. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. توی هر آغوش سعی میکنم به یک حس توجه کنم تا توی حافظهم پررنگتر از همیشه ثبت بشه. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم.
لطفا.
ششم،
به سیتکامی که ازمون درست شده میخندیم چون اگه گریه کنیم سیگارمون خاموش میشه.