نه تنها راهحلی نیست، بلکه اصلا مسئلهای مطرح نیست.
· 20 اسفند · خواندن 2 دقیقه یک،
به سیاهی آسمون تهران بعد از منفجر شدن منبع نفت خیلی فکر میکنم. چیزهایی که ما دیدیم و هیچوقت قرار نیست از حافظهمون پاک شه، امپراتوری مسخرگیها.
دو،
علاوه بر فکر به ریاضی، عشق و تصویرهای محو از موزیکهایی که میسازم، امروز بیشتر از قبل به ادبیات، زبان آلمانی و فرانسوی، فیزیک، دانشگاه و دستخطها فکر میکنم. ای کاش میتونستم تا ابد زبانهای جدید یاد بگیرم و ریاضی و فیزیک کار کنم. اگه بتونم خودم رو غرق در یادگیری بکنم شاید خوشحال بشم.
سه،
«مخلوقات میرایی هستیم که چون خودآگاهیم میدانیم فانی و میرندهایم.» و «وقتی مرگ را طرد میکنیم زندگی فقر زده میشود.» جملههایی بود که کنار بقیهی یادداشتهام نوشته شده، تقریبا مطمئنم از کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال اثر دکتر اروین د. یالوم هست.
چهار،
دستخط خوبی ندارم و احساس میکنم این قضیه دیگه جزو شخصیتم شده. حتی به احتمال زیاد بتونه یک چیزهایی هم راجع به آدمی که واقعا هستم توضیح بده. یک دفتر پر از نوشتههای شلخته که ممکنه حتی خودم هم بعدا قادر به خوندنش نباشم.
وقتی بچهتر بودم از نوشتن روی کاغذ و جوری که کلماتم به نظر میاومدن متنفر بودم، فکر میکنم هنوز هم هستم، صرفا با شدت کمتر.
پنج،
رویش. پوست و تن. انسانها. پیچش برهنگی. ویرانگر.
شش،
سایهی گناهت تا دوردستها کش میآد و گریبانگیر ما، حیوانات و طبیعت میشه. سیاه میشیم و کثیف. زمان اینجا وجود نداره و این یک نمایش مذهبیه. همونطور که همیشه بوده و همیشه خواهد بود.
زمان اینجا وجود نداره و مکان یک توهمه.
هفت،
به شاخهی درختها خیره میشم و به ریشههاش فکر میکنم. تا آخر شب رو کتاب میخونم و فردا دوباره از نو یادگیری رو شروع میکنم. امیدوارم جواب خصوصی معادلهی دیفرانسیل همون جوابی باشه که من توی زندگیم نیاز دارم.
هشت،
حتی موقعی که چراغها خاموش میشه، قول بده که درموردم آواز بخونی.
نه،
جعبهای که فقط آیندگان میتونن داخلش رو ببینن و ما از تصور شکل و شمایلش ناتوانیم. این هم یک نوع زندگیه بالاخره.
*عنوان متن از کتاب یادداشتها از آلبر کامو.