ممکنه برگردی عقب ولی دیگه کسی اونجا نیست.

مهر. مهر. مهر. · 9 فروردین · خواندن 1 دقیقه

کمتر زمانی پیش می‌آد که حضور داشته باشم.

 

این حقیقت عجیبی در مورد من نیست، هر کس حداقل 3 تا از نوشته‌هام رو بخونه متوجه می‌شه که در طول زندگیم کم پیش اومده که واقعا توی بدن خودم بوده باشم. حتی اون زمان‌هایی هم که توی بدنم بودم تصمیم خودم نبوده، چیزی اتفاق افتاده که مجبور شدم برگردم توی بدنم و معمولا اتفاقاتی که تو رو به زور به بدنت بر می‌گردونن اتفاقات جالب و خوشایندی نیستن، جدا از اینکه ممکنه تو رو توی بدنت نگه دارن و برای مدتی اونجا زندانی بشی.

 

عجیبه، که چقدر از موقعیت‌هایی که توشون بودم کامل لذت نبردم فقط به این دلیل که موقع اتفاق افتادنشون تمامِ ذهنم توی اون زمان و مکان نبوده. نیاز مداومی که بدنم برای ریشه کردن توی لحظه‌ی حال داشت و من هیچوقت اونجا نبودم. فکر می‌کنم این یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌هام باشه.

 

هویت من توی گذشته و آینده تعریف شده بود، باید می‌ذاشتم که اتفاقات خاطره بشن تا بتونم بالاخره زندگیشون کنم، تا بتونم برگردم عقب فقط برای اینکه بفهمم که دیگه هیچکس توی گذشته نیست. حالا من و کیک تولدم تنها نشستیم. من و کتاب تستم. من و گوشی توی دستم ولی دیگه کسی پشت خط نیست.

 

 

پی‌نوشت: دارم به آلبومی از جی.کول گوش می‌دم که ترجمه‌ش می‌شه "فقط برای چشم‌های تو.". همین. فقط برای چشم‌های تو.

پی‌نوشت 2: بهار اومد و احساس آزادی و رهایی می‌کنم. دارم جوونه می‌زنم و پوستم از انبساط عشقی که احساس می‌کنم ترک می‌خوره. بهت گفتم عشق یه روزی همه‌ی ما رو نجات می‌ده.

پی‌نوشت 3: برچسب‌ها رو پاره کن.