انگار تبدیل به آوازِ همزمان صدها چکاوک شدم.

مهر. مهر. مهر. · 3 فروردین · خواندن 1 دقیقه

روزهای آغازینِ 1405 چیزی بیشتر از انتظارم بود. روزها کش می‌اومدن و شب‌ها توی تاریکی خودشون غرق می‌شدن، احساس نهالی رو داشتم که بیرون از اتاقم کاشته شده بود. نمی‌تونستم نفس بکشم و به نظر همه‌چیز بیش از حد می‌اومد؛ زندگی رو بیش از حد احساس می‌کردم، غم و خوشحالی رو. یک بار به نور گفتم که انگار تبدیل به آوازِ همزمان صدها چکاوک شدم، آوازهایی که توشون غم و تحسین موج می‌زنه. ای کاش بعد از مرگ تبدیل به آواز چکاوک بشم.

 

دوست دارم رد احساس و عشقی که دارم بمونه و هیچوقت محو نشه. به نظرم این چیزیه که باید از من بمونه و فکر می‌کنم به همین خاطره که می‌نویسم یا آهنگ می‌سازم. نیاز دارم نشون بدم که توی قلبم چی می‌گذره و الان قلبم سنگینه، قلبم سنگینه و همچنان می‌درخشه. نهال زیر خاکی که جریان بارون به آرومی راه خودش رو بهش پیدا می‌کنه. 

 

داره بارون شدیدی می‌آد و به این فکر می‌کنم که ناراحت می‌شم اگه بعد از مرگ دیگه نتونم همچین چیزی رو تجربه کنم. فکر می‌کنم تا همیشه اسیر زمین بمونم1 و شکایتی ندارم. همچنان حسرت می‌خورم که نمی‌تونم احساسی که الان دارم رو به طور کامل ابراز کنم، مثل هاله‌ی رنگی‌ای دور تنم پیچیده و می‌درخشه. آواز چکاوک. 

 

دیگه نمی‌دونم چی بگم. کلمه‌ها کم میان و جملات گم می‌شن؛ هرچند الان می‌خوام برم توی حیاط پس زیاد اهمیتی نداره. 

 

________________________________________

1. قسمتی از آهنگ مرداب اثر گوگوش.