از تنگی دورم میترسم.
· 22 اسفند · خواندن 1 دقیقه جمعه 22 اسفند 1404. 4:30 صبح.
ذهنم از رنگها و خاطرات محوی پر شده که جلوی چشمهام و روی پوستم ذوب میشن، وحیِ عکسهای سیاه سفید از واقعیتهایی که تا حالا اتفاق نیفتادن. متعلق به غیر. نگاه به فضای خالی و تاریک بالای سرم. خیلی به اتل کین فکر میکنم، احتمالا به خاطر تاثیری باشه که ازش گرفتم و احساسی که توسط موزیکهاش داخلم ایجاد میشه.
بعضی اوقات دوست دارم تصور میکنم در حال بازی کردن داخل یک تئاتر هستم. بعضی اوقات دوست دارم تصور کنم که داخل بدنم زندگی نمیکنم. زندگی نمیکنم؟ دارم شنا میکنم. صدای انفجار میاد و موجهای دریا وحشیانهتر میشن. میرم زیر آب.
شنبه 9 اسفند 1404. 3:52 صبح.
ما میخندیم. این داستانیه که همیشه وجود داشته چون زمانی وجود نداره. زندگی یک مارپیچه و ما میلغزیم. طعم سیگار رو لبامون و ترس توی دل من. کاشکی میشد از ماشین پیاده بشم و بدوئم، نمیدونم به سمت کجا، فقط میدونم که وحشت کردم و مثل حیوون وحشیای که خودش رو به قفس میکوبه از تنگی دورم میترسم. فکر نکنم هیچ وقت خوب بشم. طعم سیگار و وانیل روی لبامون. جاودانگیای که فقط 2 ساعت تا اتمامش زمان داریم. هیچکدوم نمیدونیم تا چند ساعت دیگه قراره چه اتفاقی بیفته. تصویر محو لبخندی که متعلق به من یا فردی از افراد دورم نیست. کاش بود.
دوشنبه 27 بهمن 1404. 11:45 شب.
آغوش. تماس. خداحافظ.