مهرگان.

مهرگان.

دو سال پیش، به مناسب عید 1403 نوشته بودم: "امیدوارم امسال عاشق بهتری باشیم و ببوسیم و در آغوش بگیریم هرکسی رو که دوستمون داره و باهامونه."  و از اون نوشته تا الان اتفاقات زیاد افتاده، اتفاقاتی که توی خواب هم نمی‌دیدم. تصویرهایی که مثل پولاروید کف ذهنم ریخته و هر کدوم نشونه‌ از آدمیه که اون زمان بودم، مکان‌هایی که با گذر زمان عجیب و عجیب‌تر می‌شدن و هر کدوم باعث می‌شدن بیشتر از قبل خودم رو تجربه کنم.

به نظرم چیزهایی که ما، تک تک ما، تجربه کردیم فوق‌العاده‌ بوده. ما تونستیم معنی عشق رو _بالاخره_ لمس کنیم. ما فرار کردیم و ترسیدیم و لرزیدیم و با این حال، نتونستن ذره‌ای از زندگی‌ای که درون ماست رو بکشن و از بین ببرن. عاشق بهتری بودیم و در آغوش گرفتیم هرکسی رو که دوستمون داره و باهامونه و الان اینجاییم. می‌دونم فردا که بهار بیاد آزاد و رهاییم و می‌دونم که توی تک تک ما عشق وجود داره. درونمون می‌درخشه و ما رو روشن می‌کنه. 

 

زنده باد عشق و زنده باد زندگی. امیدوارم امسال از کاغذهای امتحانی که زندگی جلوتون گذاشته موشک بسازید چون زندگی هیچوقت یک تست نبوده و نیست.

عیدتون مبارک.

یک،

عبادتگاه من برای تو. برای تو خون‌ریزی می‌کنم، برای تو نابود می‌کنم و برای تو خلق می‌کنم. آینده‌م تغییر می‌کنه‌؛ شاخه‌ای از آینده که تو توش وجود نداری و من جایی هستم که نباید باشم. 

 

دو، 

"به یاد آر نور را و باور دار نور را."1

 

سه،

کمتر از همیشه احساس انسان بودن می‌کنم، بدنم تبدیل به هاله‌ای از نور می‌شه و تارهای صوتیم تبدیل به سازی برای نواختن امبینت.

 

چهار،

اینجوری نخواهیم موند و در طول زمان، در هر مکان حضور پیدا خواهیم کرد. هر بار آدم متفاوتی نسبت به دفعه‌ی پیش هستیم و همه‌چیز تغییر کرده. هزاران دفعه و یک مفهوم. جوهر متفاوتی برای ما و اطرافیانمون. 

 

پنج،

"شاید راهمان از هم متفاوت باشد، اما همه یک اجتماعیم که عشق، هسته‌ی آن است."2

 

شش،

تا به حال انقدر نخواستم که بنویسم و خلق کنم. به آهنگ‌هایی که ساختم گوش می‌دم و به این فکر می‌کنم که کاش می‌شد بیشتر از قبل داخلشون حضور داشته باشم. 

 

هفت،

اینم یه جور عبادته به گمونم. آمین؟

 

________________________________________

1. از کتاب تبتی مردگان، نقل قول شده در سایکوسیس 4:48 از سارا کین.

2. از کتاب همه چیز در مورد عشق، بل هوکس.

عنوان از شعری به اسم بیوه از سیلویا پلات. ".The word consumes itself"

یک،

چون تو همیشه اون آدمی که هستی می‌مونی و من دیگه آدمی نیستم که قبلا بودم. پینگ‌پونگ پوچی که با هم بازی می‌کنیم. قرار نیست به نتیجه‌ای برسه. هیچکدومون امتیاز نمی‌گیریم. نمی‌گیریم؟ تو اون طرف میز نیستی. دارم با دیوار بازی می‌کنم. لطفا بذار این دفعه سرویس رو من بزنم.

 

دو، 

درخشش جمله‌ها باعث می‌شه چشم‌هام نیمه‌باز بمونه، بهش می‌گم تفریح زودگذر. جمله‌ها در حال تموم شدنن و نور در حال سوسو زدنه. وقت اینه که جمله‌ی بعدی رو آتیش بزنم. یه روز هم جمله‌هام تموم می‌شه. تفریح زودگذر.

 

سه،

توی قفس امید به زندگی گیر کردیم و بوی شمع‌های خوشبو رو تنفس می‌کنیم. در تلاش برای پیدا کردن حداقل یک راه فرار از این قفس همه‌جا رو می‌گردیم و تنها نور بیشتره که توی چشم خیس‌مون می‌خوره. هرچقدر بیشتر گریه می‌کنیم شدت نور شدیدتر می‌شه و بوی شمع‌ها شیرین‌تر. زوال. حداقل با عشق فاسد می‌شیم. 

 

چهارم،

مدام تغییر شکل می‌دم.

 

پنجم،

داریم به سمت مترو می‌ریم. مردم از کنارمون رد می‌شن و من آرزو می‌کنم که همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. صدای حرف زدن کسایی که همین یک ساعت پیش به محکم‌ترین شکل ممکن بغلشون کرده بودم، بادی که به صورتم می‌خوره و جوری که بهشون نگاه می‌کنم. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. از ساکت بودنم گله می‌کنن و من بهشون خیره می‌شم، خبر ندارن که می‌خوام تمام تمرکزم رو روی نگاه کردن بهشون بذارم چون نمی‌دونم دفعه‌ی بعدی چه زمانیه. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. یک بار بغل می‌کنم و کافی نیست. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم. توی هر آغوش سعی می‌کنم به یک حس توجه کنم تا توی حافظه‌م پررنگ‌تر از همیشه ثبت بشه. لطفا بذار همین لحظه رو تا ابد داشته باشم.

لطفا.

 

ششم،

به سیتکامی که ازمون درست شده می‌خندیم چون اگه گریه کنیم سیگارمون خاموش می‌شه.

جمعه 22 اسفند 1404. 4:30 صبح.

ذهنم از رنگ‌ها و خاطرات محوی پر شده که جلوی چشم‌هام و روی پوستم ذوب می‌شن، وحیِ عکس‌های سیاه سفید از واقعیت‌هایی که تا حالا اتفاق نیفتادن. متعلق به غیر. نگاه به فضای خالی و تاریک بالای سرم. خیلی به اتل کین فکر می‌کنم، احتمالا به خاطر تاثیری باشه که ازش گرفتم و احساسی که توسط موزیک‌هاش داخلم ایجاد می‌شه.

 بعضی اوقات دوست دارم تصور می‌کنم در حال بازی کردن داخل یک تئاتر هستم. بعضی اوقات دوست دارم تصور کنم که داخل بدنم زندگی نمی‌کنم. زندگی نمی‌کنم؟ دارم شنا می‌کنم. صدای انفجار میاد و موج‌های دریا وحشیانه‌تر می‌شن. می‌رم زیر آب.

 

شنبه 9 اسفند 1404. 3:52 صبح.

ما می‌خندیم. این داستانیه که همیشه وجود داشته چون زمانی وجود نداره. زندگی یک مارپیچه و ما می‌لغزیم. طعم سیگار رو لبامون و ترس توی دل من. کاشکی می‌شد از ماشین پیاده بشم و بدوئم، نمی‌دونم به سمت کجا، فقط می‌دونم که وحشت کردم و مثل حیوون وحشی‌ای که خودش رو به قفس می‌کوبه از تنگی دورم می‌ترسم. فکر نکنم هیچ وقت خوب بشم. طعم سیگار و وانیل روی لبامون. جاودانگی‌ای که فقط 2 ساعت تا اتمامش زمان داریم. هیچکدوم نمی‌دونیم تا چند ساعت دیگه قراره چه اتفاقی بیفته. تصویر محو لبخندی که متعلق به من یا فردی از افراد دورم نیست. کاش بود.

 

دوشنبه 27 بهمن 1404. 11:45 شب.

آغوش. تماس. خداحافظ.

یک،

به سیاهی آسمون تهران بعد از منفجر شدن منبع نفت خیلی فکر می‌کنم. چیزهایی که ما دیدیم و هیچوقت قرار نیست از حافظه‌مون پاک شه، امپراتوری مسخرگی‌ها.

 

دو،

علاوه بر فکر به ریاضی، عشق و تصویرهای محو از موزیک‌هایی که می‌سازم، امروز بیشتر از قبل به ادبیات، زبان آلمانی و فرانسوی، فیزیک، دانشگاه و دست‌خط‌ها فکر می‌کنم. ای کاش می‌تونستم تا ابد زبان‌های جدید یاد بگیرم و ریاضی و فیزیک کار کنم. اگه بتونم خودم رو غرق در یادگیری بکنم شاید خوشحال بشم.

 

سه،

«مخلوقات میرایی هستیم که چون خودآگاهیم می‌دانیم فانی و میرنده‌ایم.» و «وقتی مرگ را طرد می‌کنیم زندگی فقر زده می‌شود.» جمله‌هایی بود که کنار بقیه‌ی یادداشت‌هام نوشته شده، تقریبا مطمئنم از کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال اثر دکتر اروین د. یالوم هست.

 

چهار،

دست‌خط خوبی ندارم و احساس می‌کنم این قضیه دیگه جزو شخصیتم شده. حتی به احتمال زیاد بتونه یک چیزهایی هم راجع به آدمی که واقعا هستم توضیح بده. یک دفتر پر از نوشته‌های شلخته که ممکنه حتی خودم هم بعدا قادر به خوندنش نباشم.

وقتی بچه‌تر بودم از نوشتن روی کاغذ و جوری که کلماتم به نظر می‌اومدن متنفر بودم، فکر می‌کنم هنوز هم هستم، صرفا با شدت کمتر. 

 

پنج،

رویش. پوست و تن. انسان‌ها. پیچش برهنگی. ویرانگر.

 

شش،

سایه‌ی گناهت تا دوردست‌ها کش می‌آد و گریبان‌گیر ما، حیوانات و طبیعت می‌شه. سیاه می‌شیم و کثیف. زمان اینجا وجود نداره و این یک نمایش مذهبیه. همون‌طور که همیشه بوده و همیشه خواهد بود. 

زمان اینجا وجود نداره و مکان یک توهمه.

 

هفت،

به شاخه‌ی درخت‌ها خیره می‌شم و به ریشه‌هاش فکر می‌کنم. تا آخر شب رو کتاب می‌خونم و فردا دوباره از نو یادگیری رو شروع می‌کنم. امیدوارم جواب خصوصی معادله‌ی دیفرانسیل همون جوابی باشه که من توی زندگیم نیاز دارم. 

 

هشت،

حتی موقعی که چراغ‌ها خاموش می‌شه، قول بده که درموردم آواز بخونی. 

 

نه،

جعبه‌‌ای که فقط آیندگان می‌تونن داخلش رو ببینن و ما از تصور شکل و شمایلش ناتوانیم. این هم یک نوع زندگیه بالاخره.

 

*عنوان متن از کتاب یادداشت‌ها از آلبر کامو.

من اسم‌های زیادی داشتم. هر آدمی به یه اسمی صدام می‌کنه و برای هر کسی یک اسم خاص هستم، بچه ماری که می‌خزه، پوست‌اندازی می‌کنه و الان رسیدم به اینجا و قراره بلاگیکس رو هم به عنوان مکان بعدی برای گذاشتن یه اثر از خودم اضافه کنم. 

بدون هدف اینجا می‌چرخم و سعی می‌کنم تا حد امکان تموم چیزهای غیر ضروری رو حذف کنم، نیاز دارم اینجا خالی باشه و یک دست تا بتونم همه‌ش رو به نوشتن و ابراز کردن اختصاص بدم، هنوز نمی‌دونم محتوای اینجا هم قراره مثل وبلاگ قبلیم فقط مختص به نامه و نوشته باشه یا قراره چیزهای بیشتری هم اینجا به اشتراک بذارم، اسم جدید حس بهتری بهم می‌ده هرچند هنوز یکم سردرگمم.

اسم الانم مهره، هیچکدوم از علایق و صفاتم به همدیگه ربطی ندارن و از هر کدوم یه چیزی رو برداشتم؛ از موزیک و ریاضی خوشم میاد و دوست ندارم توی یه استریوتایپ بگنجم. می‌تونید بچه مار هم صدام کنید. سلام.