مهرگان.

مهرگان.

کمتر زمانی پیش می‌آد که حضور داشته باشم.

 

این حقیقت عجیبی در مورد من نیست، هر کس حداقل 3 تا از نوشته‌هام رو بخونه متوجه می‌شه که در طول زندگیم کم پیش اومده که واقعا توی بدن خودم بوده باشم. حتی اون زمان‌هایی هم که توی بدنم بودم تصمیم خودم نبوده، چیزی اتفاق افتاده که مجبور شدم برگردم توی بدنم و معمولا اتفاقاتی که تو رو به زور به بدنت بر می‌گردونن اتفاقات جالب و خوشایندی نیستن، جدا از اینکه ممکنه تو رو توی بدنت نگه دارن و برای مدتی اونجا زندانی بشی.

 

عجیبه، که چقدر از موقعیت‌هایی که توشون بودم کامل لذت نبردم فقط به این دلیل که موقع اتفاق افتادنشون تمامِ ذهنم توی اون زمان و مکان نبوده. نیاز مداومی که بدنم برای ریشه کردن توی لحظه‌ی حال داشت و من هیچوقت اونجا نبودم. فکر می‌کنم این یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌هام باشه.

 

هویت من توی گذشته و آینده تعریف شده بود، باید می‌ذاشتم که اتفاقات خاطره بشن تا بتونم بالاخره زندگیشون کنم، تا بتونم برگردم عقب فقط برای اینکه بفهمم که دیگه هیچکس توی گذشته نیست. حالا من و کیک تولدم تنها نشستیم. من و کتاب تستم. من و گوشی توی دستم ولی دیگه کسی پشت خط نیست.

 

 

پی‌نوشت: دارم به آلبومی از جی.کول گوش می‌دم که ترجمه‌ش می‌شه "فقط برای چشم‌های تو.". همین. فقط برای چشم‌های تو.

پی‌نوشت 2: بهار اومد و احساس آزادی و رهایی می‌کنم. دارم جوونه می‌زنم و پوستم از انبساط عشقی که احساس می‌کنم ترک می‌خوره. بهت گفتم عشق یه روزی همه‌ی ما رو نجات می‌ده.

پی‌نوشت 3: برچسب‌ها رو پاره کن. 

روزهای آغازینِ 1405 چیزی بیشتر از انتظارم بود. روزها کش می‌اومدن و شب‌ها توی تاریکی خودشون غرق می‌شدن، احساس نهالی رو داشتم که بیرون از اتاقم کاشته شده بود. نمی‌تونستم نفس بکشم و به نظر همه‌چیز بیش از حد می‌اومد؛ زندگی رو بیش از حد احساس می‌کردم، غم و خوشحالی رو. یک بار به نور گفتم که انگار تبدیل به آوازِ همزمان صدها چکاوک شدم، آوازهایی که توشون غم و تحسین موج می‌زنه. ای کاش بعد از مرگ تبدیل به آواز چکاوک بشم.

 

دوست دارم رد احساس و عشقی که دارم بمونه و هیچوقت محو نشه. به نظرم این چیزیه که باید از من بمونه و فکر می‌کنم به همین خاطره که می‌نویسم یا آهنگ می‌سازم. نیاز دارم نشون بدم که توی قلبم چی می‌گذره و الان قلبم سنگینه، قلبم سنگینه و همچنان می‌درخشه. نهال زیر خاکی که جریان بارون به آرومی راه خودش رو بهش پیدا می‌کنه. 

 

داره بارون شدیدی می‌آد و به این فکر می‌کنم که ناراحت می‌شم اگه بعد از مرگ دیگه نتونم همچین چیزی رو تجربه کنم. فکر می‌کنم تا همیشه اسیر زمین بمونم1 و شکایتی ندارم. همچنان حسرت می‌خورم که نمی‌تونم احساسی که الان دارم رو به طور کامل ابراز کنم، مثل هاله‌ی رنگی‌ای دور تنم پیچیده و می‌درخشه. آواز چکاوک. 

 

دیگه نمی‌دونم چی بگم. کلمه‌ها کم میان و جملات گم می‌شن؛ هرچند الان می‌خوام برم توی حیاط پس زیاد اهمیتی نداره. 

 

________________________________________

1. قسمتی از آهنگ مرداب اثر گوگوش.